علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

18 ماهگیت مبارک

سلام بر پسر ناز مامان 18 ماهگیت مبارک ایشالا پنجشنبه که تعطیلم میریم واکسنتو میزنم یک کم از شیرین کاریهات تعریف کنم عاشق نقاشی کشیدنی تا که از خواب پا میشی میگی نقاشی نقاشی و روی تمام سرامیکها هم اثر هنری گذاشتی دیروز گفتم مداد خطرناکه برات رفتم مداد شمعی خریدم ولی دیدم داری میکنی تو دهنت و دوباره ازت گرفتم حالا موندم برات چی بگیرم که هم خطر نداشته باشه و هم بتونی آثار هنریتو خلق کنی تازگیا جمله های دو کلمه ای میگی مامان نیش آیدا نیش بابا اومد ترشید(ترسید) تا که عصبانی میشی با نگاه عاقل اندر سفیه میگی (احمق)! دیروز رفته بودی دم در دستشویی و در میزدی میگفتی (دشویی) و من چشام چهارتا شد تا که آهنگ از تلویزیون پخش میشه دست ...
25 آذر 1392

علی یک و نیم ساله شد

مامانی هر روز بزرگتر میشی و من وقت نمیکنم لحظات زندگی ات رو ثبت کنم جالب اینکه هر ماه توانمندیهات بیشتر و بیشتر میشه و خودمم باورم نمیشه که اینقدر سریع بزرگ میشی تازگیا مثل طوطی شدی و هر چی که میگیم یه جوری تکرارش میکنی الان دیگه به همه دخترا نمی گی آیدا اسم مهسا رو هم یاد گرفتی به من میگی مامانی مامان جونی به بابات میگی : محمد، بابایی و بابا ت !!! چون من همیشه بهت گفتم برو پیش بابات حالا فکر میکنی اسمش بابات هست! هر آقایی رو میبینی میگی عمو اینقده با عشوه ناز میکنی که دل ادم میره و صداتو نازک میکنی میگی نااااااز با مامان بزرگی (مامان من) شوخی داری و همش داری باهاش کل کل میکنی! همش داری میزنیش و بعد نازش میکنی! و تاکه میبینیش م...
11 آذر 1392

مادر

وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی… ميشي فرشته نجات! فرشته نگهبان! خیلی راحت بی خوابی رو تحمل میکنی و کوچولوی نازنینت رو راه میبری تا دل درد یادش بره و خوابش ببره و همون طور تو بغلت نگه میداری تا مبادا بیدار بشه، شبي 3 الي 4 بار بيدار مي شي تا مبادا پتو از روي نازدونه ات كنار رفته باشه    اگه بچت عطسه يا سرفه کنه دنیا رو سرت خراب میشه و صد بار دست و پاش را چك مي كني كه مبادا تب داشته باشه، تلخ ترین اتفاق دنیا ميشه بیماری کودکت؛ اونقدر که به خاطر چند ثانیه بند اومدن نفسش ساعتها گریه کنی و نتونی جلوی سرازیر شدن اشکهات رو بگیری  وقتی مادر میشی بوسه هات ميشه معجزه تا اعضاي بدن كودكت...
15 آبان 1392

نامه ای به پسرم

علی عزیزم پسرکم دلم می خواد وقتی بزرگ میشی وبلاگت هنوز وجود داشته باشه و من هنوز راحت حرف دلم رو بهت بزنم  پسر عزیزم بدان که زندگی یک پاداش است نه یک مکافات،فرصت کوتاهی که بیایی،بدانی،ببالی بیاندیشی،بفهمی و در نهایت در خاطره ها بمانی. کودکم رسیدن فردا برای هیچ کس حتمی نیست، پس آنقدر بخند که پهلو هایت اذیت شود و تا آنجا که میتوانی به کسانیکه دوست داری ابراز عشق کن. مونسم،  نه پوشش تو و نه ثروت تو و نه تعلقات تو ، که نیت تو آینده ساز فرداهایت خواهد شد، سخت مواظبش باش آلوده نشود. همدم تنهاییم، میدانم ! گاهی دلت اززندگی می گیرد   اما صبور باش همچون باران باش "رنج جدا شدن از آسمان را با سبز کردن زندگی ،جبرا...
15 آبان 1392

سفر به انزلی

تیرماه بود که قرار شد یه ماموریت سه روزه برم انزلی که خدا رو شکر گفتن با خانواده بیایید این هم عکسای علی کوچولوی ما در این سفر اینجا ناراحتی میخوای برای خودت بری تو خاک و خل و من نذاشتم     اینجا کنار ساحل دریا که خیلی ذوق کرده بودی          قربون پسر خوشملم اینم عکس علی با ایلیا پسر یکی از همکارهای گیلانی هست ایلیا خیلی پسر خوشملی بود   اینم علی که رفته زیر صندلی و در حال شیطنت هست ...
30 شهريور 1392

علی ما یکساله شد

پسرم! تا بحال یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیده ای!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی... عزیزکم تولد یکسالگیت مبارک پنجشنبه 23 خرداد تولد یکسالگیت بود که مامانی برات جشن تولد گرفت و خاله ها و عمه ها و عمو و دایی و ... همه اومدن تولدت رو بهت تبریک بگن اینم چند تا عکس متاسفانه عکس تکی نداری و بقیه عکسها هم امکان گذاشتنش نبود   این کارت دعوت تولدت هست         عکس خوشامد گویی   اینم عکس پسر گلم قبل از شروع مراسم     ریسه تولد علی جون     عکس کیک تولدت     عکس خوراکیه...
27 شهريور 1392